شمارهٔ ۴۱ - بهار عاشق (اصفهان)
ر رهی معیری
0
Altın Yaprak
برده صبرم از دل چشم مستی
ماه ساغر نوشی می پرستی
در میان خوبان فتنه جویی
در شکار دلها چیره دستی
شب با چهره او مه جلوه گر نیست
چون روی لطیفش گلبرگ تر نیست
با نگاه گرم او باده را اثر نیست
مست عشق رویش را از جهان خبر نیست
از جهان هستی
ما و عشق و مستی
تازه شد بهار عاشق از جمال گل عذارش
وان که نوگلی ندارد چون خزان بود بهارش
طره مشکینی برده هوشم
وز لب نوشینی باده نوشم
او ز تیر مژگان جان ستاند
من به راه جانان جان فروشم
چون آن آتشین لب می در سبو نیست
گل با آن لطافت هم رنگ او نیست
مدعی ز عشق من کرده گفت و گویی
من به آن بتم عاشق جای گفت و گو نیست
نغمه برکشیده بلبل لاله خفته در کنارش
وان که نوگلی ندارد چون خزان بود بهارش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş