شمارهٔ ۱۵۵
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
دلا به کوی محبت دمی گذار نکردی
گذشت عمر به افسوس و هیچ کار نکردی
قرار کار به آن زلف بی قرار ندادی
به بی قراری عمر خود اعتبار نکردی
ندانمت چه تمتع بری ز جان گرامی
که روز وصل سرآمد نثار یار نکردی
به فصل گل نشدی هم عنان باد بهاری
بهار رفت و یکی ناله چون هزار نکردی
کنون به برگ خزان در نگر به دیده حسرت
که گل برفت و تماشای نوبهار نکردی
گهی که مست و خراب از می شبانه فتادی
به یک صبوح سحر چاره خمار نکردی
فغان ز دوست تو ای چشم خون فشان که به عالم
کدام راز دلی را تو آشکار نکردی
چه رنج ها که کشیدی به راه عشق چو ساغر
زهی وفا و ارادت که ترک یار نکردی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş