صنع جمیل خدا جمال محمد قدرت کامل بود کمال محمد اطلس زنگاری سپهر معلا گوشه ای از دامن جلال محمد…
صفای باده روشن می کند آیینه دل ها الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها به پیران کهن ده زآن می عقل آفرین ساقی که ذوق عشق و مستی را نمی دانند جاهل ها…
دی آمدم به کوی تو دیدم رقیب را رشکم ز کف گرفت عنان شکیب را خون ریختن به کعبه نبودی اگر حرام را می ریختم به کوی تو خون رقیب را…
ای عارض تو رشک پری غیرت ملک نازد ملک به حسن و جمال تو در فلک ای جا گرفته در دلم از دل عزیزتر هستی به من چو دیده و در دیده مردمک…
ای از فروغ مهر رخت ماه منفعل وز شعله جمال تو خورشید مشتعل کوثر ز شربت لب لعل تو شرمسار طوبی به اعتدال قد از قامتت خجل…
نه واعظ و نه محتسب آن جا نه قال و قیل میخانه خود بهشت بود باده سلسبیل گویند عشق آتش سوزان بود ولی من می روم بر آتش عشق تو چون خلیل…
ایام عمر می شمرد دور ماه و سال ساقی بیار باده که بس تنگ شد مجال ساقی بیا که حشمت جم نیست جز وبال درده می مغانه از آن کاسه سفال…
آن شب که قرین جام گشتم بی لعل تو تلخ کام گشتم با فکر رخ و خیال زلفت سرگشته صبح و شام گشتم…
با خیالت هر قدم از خویش بیرون رفته ام راه عشقت را نمی دانی که من چون رفته ام عاقلان را در ره عشق تو مجنون دیده ام بس به سودای تو در صحرا و هامون رفته ام…
باز مستانه برون از در خمار شدیم آفت جان و دل مردم هشیار شدیم از پس پرده پندار چو بیرون گشتیم پرده دار حرم عالم اسرار شدیم…
شب ها که با خیال رخت آه می کشم نقشی به لوح دیده از آن ماه می کشم تا شست و شوی دل کنم از غیر نقش دوست ناشسته روی جام سحرگاه می کشم…
برخیز تا به راه خرابات پا نهیم پایی ز روی صدق به راه خدا نهیم بیرون کشیم رخت ز اقلیم کن فکان آنجا که پا ننهاده است ما نهیم…
تا به خاک قدم پیر مغان سر زده ام پای بر فرق سرافرازی قیصر زده ام گشته ام خاک نشین بر در میخانه عشق پشت پا بر حرم و بتکده یکسر زده ام…
این شه سوار کیست که آید به فر و زیب چندین هزار جان و دلش دست در رکیب باز آن نگار ماه رخ از عشق روی کیست چون گل دریده پیرهن و چاک کرده جیب…
گیرم آخر دل از آن زلف پریشان گیرم به کدامین سر سودازده سامان گیرم کفر زلف تو مرا مایه صد ایمان است کافرم گر به جز از کفر تو ایمان گیرم…
15 / 171 gösteriliyor