شمارهٔ ۲۷
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
جز عارض جانان به نظر جلوه گری نیست
لیکن چه توان کرد که صاحب نظری نیست
هر دیده که جز نقش جمال تو نبیند
دیده است ولی دیده که او را بصری نیست
آخر مددی کن به من ای خضر خدا را
درمانده در این بادیه ام راهبری نیست
رفتم به خرابات که گیرم خبر از یار
کآنجا خبر آن راست که از خود خبری نیست
خون دل من می چکد از دیده به دامان
جز این چه کنم نخل وفا را ثمری نیست
دور از رخ و زلفش چه کند این دل زارم
با تیره شب هجر که او را سحری نیست
ترسم شود آن روز پشیمان ز جفایم
کاندر سر کویش ز غبارم اثری نیست
صیاد چه سودی دهد آزادیم از دام
چون سوی گلستان شدنم بال و پری نیست
ساغر به پناه گه رود زاین همه آفات
جز درگهت ای پیر خرابات دری نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş