شمارهٔ ۳
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
گه سوی کعبه گاه به دیر است رو مرا
شوق لقای دوست کشد کو به کو مرا
آسوده از طلب ننشینم به راه عشق
تا قوتی ست در قدم جست وجو مرا
من آرزوی وصل تو دارم تمام عمر
دانم که عاقبت کشد این آرزو مرا
کو فرصتی که شرح غم دل کنم به یار
قرب رقیب بسته لب از گفت وگو مرا
چون آفتاب خیمه بر افلاک می زنم
رخ گر نماید آن صنم ماه رو مرا
راهم نمی دهد سگ کویش بر آستان
داند یقین ز خیل گدایان کو مرا
از بس به گریه خون دل از دیده ریختم
در خاک پای دوست نماند آبرو مرا
شیرین تر از شکر بسپارم به کام جان
هر تلخیی که آید از آن تندخو مرا
ساقی بیار باده و مطرب بساز چنگ
کافسرده کرده واعظ بیهوده گو مرا
رندی و نیک نامی و عشق و سلامتی
باشد همان حکایت سنگ و سبو مرا
کو تا به کوی میکده بسپاردم به خاک
رندی که با شراب کند شست وشو مرا
از جام جم طمع نه پسندم زلال خضر
تا هست یک دو ساغر می در سبو مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş