شمارهٔ ۷۵
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
من از خمخانه دیدم آن چه موسی دید در طورش
چو طورم خلوت دل روشن است از پرتو نورش
حیات جاودان از جام می جستم تعالی الله
به آب خضر دهقان خوب پرورده است انگورش
خوش آن رندی که در میخانه سرمست و خراب افتد
به جام می دمادم می کشان سازند معمورش
به جانان تحفه جانی برم اما از آن ترسم
که گوید کو سلیمان تا خوش آید تحفه مورش
ز دایم دیدنش گر دیده ام بندند نزدیکان
نشینم بر سر راهی که گاهی بینم از دورش
ز رفتار صنوبرقامتان مردیم در عالم
قیامت کو که یک دم زنده گردم از دم صورش
به زور بازویت هرگز مناز آن سرزمین است این
اگر باشد فلک بهرام آخر می برد گورش
دل از من روز روشن گم شده است از تیره بختی ها
ز زلف یار باید جست در شب های دیجورش
در این محفل مترس از محتسب ساقی سرت کردم
تو اول باده بر من ده به پای من شر و شورش
به خاک آستان قرب جانان طالبم جانا
حریم حرمتش خواهم نخواهم جنت و حورش
نمی دانم چه پیمودند در پیمانه ساغر
که ساقی جام می بشکست و مطرب تار و تنبورش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş