شمارهٔ ۹۳
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
با مهر عارضش چو قرین اوفتاد زلف
بنیاد عاشقان همه بر باد داد زلف
زآن عقده های عهد که بستیم بارها
چندین هزار عقده ز کارم گشاد زلف
پیچیده خم به خم به هم از غایت غرور
بر کنج حسن افعی افعی نژاد زلف
چون پادشاه زنگ به بتخانه فرنگ
در تخت لعل رنگ ز مادر بزاد زلف
در کار زلف باد سحر آنچه خواست کرد
تا بنگری چه ها کند آخر به باد زلف
ز افتادگی به صفحه رخسار تکیه داشت
وز سرکشی کنون به کف پا فتاد زلف
عهد قرار داشت دل از بی قراریش
دردا قرار عهد به یک سو نهاد زلف
تنها همین نه رشته جان ها ز هم گسیخت
از دل هزار سلسله بر باد داد زلف
تا خواست عارضش خط دیباچه بیاض
از مشک سود صفحه گل را سواد زلف
ساغر ز نامرادی دل کام جان مخواه
کس را به دوزخیش نبخشد مراد زلف
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş