شمارهٔ ۳۹
ا ادیب صابر
0
Altın Yaprak
خلعت چشم من است راحت دیدار تو
راحت گوش من است لذت گفتار تو
رشک همه عالمند گوش من و چشم من
از پی گفتار تو وز پی دیدار تو
از گل رخسار تو خسته دلم روز و شب
خستن خار آمده است در گل رخسار تو
گرچه نه خاری نه گل هم تو گلی هم تو خار
ای همه گل های باغ چاکر یک خار تو
در سر کار تو شد دانش و صبر و خرد
ای خرد بخردان شیفته در کار تو
عقل دهان تو را نیمه دینار خواند
تا همه عقلم ببرد نیمه دینار تو
عشق جمال تو را با گل و گلزار یافت
ای همه زاری من زان گل و گلزار تو
فاسدی و کاسدیم از تو پدید آمده ست
فاسد راه توام کاسد بازار تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş