شمارهٔ ۱۷۶
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
روی تو جان فزا لب تو دلفریب شد
وزجان من سکون وز دل هم شکیب شد
سودی که دیده دیه براهت زاشک خویش
این بود کز غبار رهت بی نصیب شد
برخاستم که غیر هم آید برون ز بزم
یک باره وصل یار بکام رقیب شد
عشاق را ز اهل هوس فرقها بسی است
نه هر که گشت عاشق گل عندلیب شد
بی سروها در این چمن افراختند قد
لیک از هزار قد یکی جامه زیب شد
صد ره ز من گذشت و نپرسید کیست این
مسکین کسی که بر سر کویی غریب شد
نقشی نبست چون رخ او خامه ی قضا
کز آن پدید این همه نقش عجیب شد
خوش خسته ی سحاب کز آغاز درد مرد
فارغ ز رنج درد و دوای طبیب شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş