شمارهٔ ۱۷۶
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
دلبرا اندوه عشقت شادی جان آورد
بهر بیماری دل درد تو درمان آورد
هر نفس در کوی عشقت روی یوسف حسن تو
صد چو من یعقوب را در بیت احزان آورد
سال ها محزون نشینیم از پی آن تا بشیر
ناگهان پیراهن یوسف به کنعان آورد
آفتاب روی تو چون در عرب پیدا شود
از حبش عاشق بلال از پارس سلمان آورد
همتی باید که عاشق را درین راه افگند
رخش می باید که رستم را به میدان آورد
دل فگند این نفس را اندر بلای عشق تو
بر سر کافر دعای نوح طوفان آورد
دل چو از شوقت بنالد دیده گردد اشک بار
چون بغرد رعد آنگه ابر باران آورد
هیچ دنیای دوست را عشقت ز تو آگه نکرد
خضر کی بهر سکندر آب حیوان آورد
بر سر شاهان زند درویش با شمشیر عشق
جنگ با شیران کند چون پیل دندان آورد
ملک جان و دل به غارت می رود درویش را
کز بر سلطان حسنت عشق فرمان آورد
عاشق تو گرچه درویش است زر بخشد چو جان
نی ز هر در همچو زنبیل گدا نان آورد
ماه با خرمن نشاید کز برای دانه ای
همچو خوشه سر به زیر پای گاوان آورد
آرزوی لعل خندانت که جان را شیر داد
پیر را چون طفل پستان جوی گریان آورد
گنج گوهر چون زبان اندر دهان یابد کجا
تنگ دستی چون من آن لب را به دندان آورد
روز آخر شاد خیزد سیف فرغانی ز خاک
در غم عشقت اگر یک شب به پایان آورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş