شمارهٔ ۱۲
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
شراب نقل نخواهد بگیر ساغر را
که احتیاج شکر نیست شیر مادر را
درین محیط قناعت به آب تلخی کن
همان به جام صدف ریز آب گوهر را
به راه عشق قدم چون نهی مجرد شو
برهنگی بود اسباب ره شناور را
مباد کم ز سرت سایه ی کلاه نمد
ببوس و بر سر شاهان گذار افسر را
سر برهنه ی خورشید را زوالی نیست
ز شمع پرس که چون تاج می خورد سر را
سلیم آینه در دیده آب می آرد
کند چو یاد لب تشنه ی سکندر را
درین محیط ز من باخت نوح لنگر را
به ناخدا نبود نسبتی شناور را
چنان زمانه کمر در شکست پاکان بست
که در صدف چو سفیداب کرد گوهر را
چو شمع موم نسب از پدر شود روشن
بری چو دختر رز چند نام مادر را
کسی که سیر خزان کرده است می داند
که چیست نوحه گری در چمن صنوبر را
به یارنامه چو سازم رقم کنم قراض
به جای نامه ز غیرت پر کبوتر را
سلیم کفر ازان زلف بس که رونق یافت
بود به خواری اسلام رحم کافر را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş