شمارهٔ ۱۳ - در مدح اسلام خان

س سلیم تهرانی
0 Altın Yaprak
دگر وقت آن شد که از دلربایی چو گل ناخن خار گردد حنایی خبردار ای لاله از داغ خود باش که باد صبا می کند مشک سایی دل خویش را ای صنوبر نگه دار که آمد صبا بر سر دلربایی ز بس جلوه ی نقش حیرت فزا شد بساط چمن کارگاه خدایی ز ابر بهاری به بالای کهسار فکنده هوا مسند کبریایی چمن شد یکی جادوی سحرپرداز کز افسون کند صید مرغ هوایی ز بس باد رنگین شد از لاله و گل کند دست آزادگان را حنایی به گوهرفشانی ابر کهسار شده سخت چون غیرت روستایی فضای چمن روی لیلی ست گویی که شد بید مجنون ز شوقش هوایی ز فیض هوا بس که اوراق گلشن چو آیینه شد مشرق روشنایی خزان می نماید ز برگ شکوفه چو جام بلور و می کهربایی سعادت طلب کیست تا در گلستان ز مرغابی ابر بیند همایی چمن همچو بزاز در حله سازی ست صبا همچو عطار در عطرسایی پاله شد از عکس گل نافه ی مشک حباب از هوا حقه ی مومیایی فضای جهان است باغ دل افروز که گردد ز خاکش کف پا حنایی دریغا که ما زین گلستان رنگین نبردیم خاری ز بی دست و پایی برافروخت از بس چمن می کند شمع به گل آشنایی پی روشنایی هوا بس که دارد رطوبت عجب نیست شود سبز اگر چوب تیر هوایی به دست صبا هر نفس گل فرستد به مرغان گلزار مرغ سرایی ز تأثیر رنگینی خاک گویی کسی شسته در آب دست حنایی به مرغ چمن گل ز شوخی گشوده ز چاک گریبان در آشنایی ز ساز و نوای طرب کوه گویی بود کاسه ی چینی از خوش صدایی فغان می کند خنده ی کبک در کوه تماشاست چون مست شد روستایی ثناخوان دستور عهد است بلبل ندارد غمی دیگر از بینوایی جهان پرور اسلام خان کز شکوهش کند کوه سامان تمکین گدایی فلک توسنی کز حجاب رکابش مه نو نیارد کند خودنمایی شود هرکجا مصلحت ساز کلکش دهد کفر و دین را به هم آشنایی بود آسمان را به خاک در او ز نقش قدم مسند کبریایی در آنجا که شد فتنه انگیز تیغش فتد در میان سر و تن جدایی چو خورشید بیند فروغ جبینش ز خجلت به دور افکند روشنایی عتابش نباشد مگر با بزرگان کند برق بر کوه تیغ آزمایی ز عرفان و تقوی به هم جمع کرده ست دلش همچو گل مستی و پارسایی چنان تیغی افکند بر نغمه مدحش که نی را قلم کرد در دست نایی گل از وعده ی او اگر درس گیرد در آب افکند نسخه ی بی وفایی به رسوایی اش صبح گیسو ببرد چو در عهد او شب کند فتنه زایی ز برگشتن زین بود روز میدان شکم توسن خصم او را حنایی سر از پا دود پیش چون گوی چوگان کسی را که جوید ز تیغش رهایی به هر جا رود رانده ی تاب قهرش گریزند ازو خلق همچو وبایی کند مایه ی شهد اگر طبع زنبور ز گل های گلزار لطفش گدایی شکستی که آیینه را رو نماید دهد موم خاصیت مومیایی زهی کرده از بهر طاعت جهان را ز عکس تو آیینه قبله نمایی به احرام طوف حریمت ز گلشن کند غنچه بر محمل گل درایی گر از آب تیغ تو شوید بدن را ز مو گردد اندام چینی ختایی ور از تیغ کلک تو سرمایه گیرد دهد ذره خورشید را روشنایی کجا رفت تیغ سکندر که گیرد ز کلک تو تعلیم کشورگشایی ز قدر کلام تو شد چون سفیداب گهر در صدف خاک از ناروایی دل و دست و خلق و زبان خوشت هست گزیری ندارد طبیب از دوایی چو اعضای خصم تو یارب نسوزد زمانه کسی را به داغ جدایی به آتش حسود تو چون شمع خود را به انگشت خود می کند رهنمایی ز گردیدن از بس که آسود ایام چو عهد تو آمد به فرمانروایی به خواب خوشند از فراغت همه عمر شب و روز چون مخمل کربلایی سخنور ترا در جهان با چه سنجد که افزونی از ماسوا یک سوایی چمن مایه طبعا من آن عندلیبم که دارم به مدح تو دستانسرایی تو اسلامی و از تو خواهم که باشد همه چیز من تا به ایمان عطایی ازین گفتگو مطلب من طمع نیست نفهمد کسی چون تو نازک ادایی نیاید ز من شکوه گر تا قیامت به کم التفاتی مرا آزمایی غرض امتیاز است آزادگان را چه غم لطف عام ار کند نارسایی سلیم این روش گفتگو از تو دور است کجایی ست این جنس یارب کجایی چو اختر غزال اثر در گذار است دعا را بود وقت شست آزمایی همیشه بود تا در اطراف گلشن میان گل و عندلیب آشنایی جهان چون دل دوستانت هوادار فلک چون سر عاشقانت فدایی

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.