شمارهٔ ۱۶۶
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
بی تو در بزم طرب بس که دلم محزون است
ساغر می به کفم آبله پرخون است
هرکه بیند به کفش دسته گل پندارد
بس که آیینه ز عکس رخ او گلگون است
قسمت ما به جهان غیر پریشانی نیست
سرنوشت من و زلف تو به یک مضمون است
اثر عشق ز سیمای اسیران پیداست
شمع در انجمن و پرتو او بیرون است
دل آواره ما شکوه ز غربت نکند
سایه خویش سیه خانه این مجنون است
کام عاشق چو درآید به بغل می میرد
غنچه بر شاخ گل ما گره طاعون است
دل که در پای خم افتاده سلیم از مستی
حکمتی یافته همسایه افلاطون است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş