شمارهٔ ۱۸
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
یک شب از بخت زبون شمعی نشد هم دوش ما
برنخیزد صبح جز خمیازه از آغوش ما
در محبت تا حدیث پندگویان نشنود
مغز سر چون شیشه می پنبه شد در گوش ما
نکهت گل بی خودی می آورد دیوانه را
بوی او آورد باد و برد عقل و هوش ما
خامی از کار جهان مستان چو آتش می برند
باده گردد پخته در میخانه ها از جوش ما
لب به دشواری گشاید در سخن آشفته دل
چشم خواب آلوده را ماند لب خاموش ما
عشق پنهان فاش خواهد گشت از آهم سلیم
سخت دودی می کند این آتش خس پوش ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş