شمارهٔ ۲۱۱
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
بر سر عشق تو هرکس هست با من دشمن است
آنکه اشکی پاک می سازد ز چشمم دامن است
در کف او می به رنگ شبنم روی گل است
بر میانش تیغ چون آب میان گلشن است
برنمی خیزیم از جای خود و آواره ایم
دامن صحرای مجنون تو طرف دامن است
همچو من منصور را سامان رسوایی کجاست
مایه حلاجی او پنبه داغ من است
کوچه زنجیر را ماند به عهدش روزگار
بس که از بیداد او هر خانه ای پر شیون است
دشمن جان است دل اهل محبت را سلیم
یوسف ما را همیشه گرگ در پیراهن است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş