شمارهٔ ۲۳۸
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
بنای توبه ز ابر بهار در خلل است
می دوآتشه عمر دوباره را بدل است
ز شام تا دم صبح است وقت می خوردن
میان روز بط می خروس بی محل است
کجاست ساغر می تا مرا کند بلبل
برای مرغ چمن گل سفینه ی غزل است
به سوی دیر و حرم خضر گو دلیل مباش
مرا که همچو کمان این دو خانه در بغل است
ز نفس خود مشو ایمن که اعتمادی نیست
به خانه زادی آن توسنی که بدعمل است
کرم ز غیرت هم می کنند اهل جهان
که رعشه سلسله جنبان پنجه های شل است
کدام راز که از دل نمی شود معلوم
کتابخانه ی صاحبدلان چو گل بغل است
چو احتیاج عصا شد مشو ز خود غافل
ستون بنای کهن را علامت خلل است
به اقتضای قضا کار خویش را بگذار
که سعی بیهده پاپوش می درد مثل است
سلیم پیش اجل برد شکوه ی هجران
خبر نداشت که او خود مصاحب اجل است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş