شمارهٔ ۳۲۸
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
آن قدر سوزی که خواهد شعله با آه من است
هر زر داغی که دارد عشق تنخواه من است
در جگر آبم نمانده گریه را سامان کجاست
آستینم تر ز ننگ دست کوتاه من است
نرگسی بر رهگذار خویش دیدم سوختم
نوغزال من همانا چشم بر راه من است
نیست آزادی نصیب من که هرجا می روم
بند و زنجیرم چو فیل مست همراه من است
بس که اخوانند چون یوسف به من نامهربان
گرگ همچون پاسبانان بر سر چاه من است
احتیاجم نیست بر شاهان عالم چون سلیم
در جهان هرجا که درویشی بود شاه من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş