شمارهٔ ۳۴۲
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
هر کجا حرف تو آید به میان گل گوش است
همه تن شمع زبان است ولی خاموش است
صبحدم بلبل شوریده کجا خواب کجا
بگذارید که از نکهت گل بیهوش است
نیست چشمی که ز آهم نبود اشک آلود
دود غمخانه ی ما نوحه گر خاموش است
در کفم گر درمی هست چه دانم ز کجاست
رقم سکه ی انعام جهان مغشوش است
هیچ کس نیست که از حرص نخورده ست فریب
همچو نرگس همه را حلقه ی زر در گوش است
بهترین گوهر گنجینه ی هستی سخن است
گر سخن جان نبود مرده چرا خاموش است
قدردانی ز حریفان چو نمانده ست سلیم
به نوازش چو سبو دست خودم بر دوش است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş