شمارهٔ ۴۰۷
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
دلم آشفتگی در کار هرکس دید می لرزد
چو شمع صبح می میرد دل خورشید می لرزد
گدای عشق خون دل چو در پیمانه می ریزد
ز موج رشک می در ساغر جمشید می لرزد
شکوهی ناتوانان را به چشم خصم می باشد
ز بیم سینه ام خنجر چو برگ بید می لرزد
ز بوی پیرهن بردن زلیخا آنچنان داغ است
که چون برگ گل از هرجا نسیمی دید می لرزد
سلیم از وصل او آسایشی حاصل نشد ما را
درون سینه دل نوعی که می لرزید می لرزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş