شمارهٔ ۴۲
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
احتراز از عشق کی باشد دل دیوانه را
شعله از مستی بود مهتاب این پروانه را
دل چو دارد مایه ای از عشق یک داغش بس است
گرم سازد فصل تابستان چراغی خانه را
ناله ی دل در سر زلف سیاهش دور نیست
گر چو موسیقار در فریاد آرد شانه را
کار بر قانون ساقی کن در ایام بهار
ترجمان داری نهی گر بر زمین پیمانه را
چرخ کج رفتار کی دارد غم افتادگان
از پریشانی نقش پا چه غم دیوانه را
دلفریبی را تماشا کن که مرغ نامه بر
دام پندارد ز شوق او کبوترخانه را
آنکه بر من گل نمی زد پیش ازین از دوستی
می زند اکنون به چوب گل من دیوانه را
هیچ کس از کاروبار خویش ناخشنود نیست
هدهد قواده تاج سر شمارد شانه را
بی فغان در حلقه ما بیدلان نتوان نشست
منصب بلبل بود در بزم ما پروانه را
گرچه گستاخی ست با پیر مغان اما سلیم
نقلدان بایست باشد طاق ها میخانه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş