شمارهٔ ۴۲۳
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
از نفس آنچه دلم دید ز زنجیر ندید
گریه را چون سخن عشق گلوگیر ندید
چون صبا پای سبک نه که درین ره مجنون
آنچه از نقش قدم دید ز زنجیر ندید
پیش ما رسم تواضع ز تواضع خیزد
خم نشد گردن ما تا خم شمشیر ندید
تا خیال تو به جاسوسی دل ها برخاست
هیچ کس را بجز از من ز تو دلگیر ندید
کرده معشوق خود آن را عجبی نیست اگر
روی نان را به همه عمر گدا سیر ندید
غافل از جلوه ی سبزان نتوان بود سلیم
آنچه در هند دلم دید به کشمیر ندید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş