شمارهٔ ۴۲۸
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
خورشید از نمود رخت بی نمود شد
آتش زبس که سوخت ز شوق تو دود شد
از بس که منع دیدن یاران کند مرا
چشم من از تپانچه ی مژگان کبود شد
در طالعم نبود ازان وصل رو نداد
دوری که قسمت من آواره بود شد
تأثیر چشم زخم به افسون نمی رود
دود سپند سرمه ی چشم حسود شد
بر کشتی شکسته ام از بس تپانچه زد
انگشت موج در کف دریا کبود شد
کاری نکرد کوشش و تدبیر ما سلیم
اوقات عمر صرف به گفت و شنود شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş