شمارهٔ ۴۶۳
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
چشم پرافسون او سحرآفرینی می کند
تیر مژگانش ز شوخی دل نشینی می کند
آخر حسن است و کار او به زلف افتاده است
داده خرمن را به باد و خوشه چینی می کند
پیش پای خویش را هرکس نمی بیند چو شمع
لاف باطل می زند گر دوربینی می کند
نعمت فغفور را فیضی که در خاصیت است
کاسه چوبین گدا را چوب چینی می کند
سایه را با خویشتن همره نمی خواهد سلیم
همچو عنقا هرکه او وحدت گزینی می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş