شمارهٔ ۴۷۰
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
شورش منصور را آخر سرم معراج شد
مغزم از آشفتگی چون پنبه حلاج شد
تاب یک افغان ندارد از نزاکت گوش گل
زین چمن صد بلبل از بهر همین اخراج شد
در گره چون غنچه محکم دار نقد خویش را
تا صدف بگشود دست بسته را محتاج شد
پادشاه وقت خویشم کرد یک جام شراب
همچو شمعم شعله ای بر سر دوید و تاج شد
هرچه حاصل شد سلیم از عمر آن را عشق برد
زین سفر هر چیز آوردیم صرف باج شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş