شمارهٔ ۴۹۰
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
چون مست من سوار به عزم شکار شد
شیر از پی گریز به آهو سوار شد
بر من گذشت سروی و از شوق دامنش
همچون چنار دست من از کاروبار شد
می را بود به خون سیاووش نسبتی
هرجا که فتنه ای ست ازو آشکار شد
بالید چون حباب تن ناتوان من
آب و هوای میکده ام سازگار شد
در نافه مشک کهنه چو شد خاک می شود
در دیده ام خیال خط او غبار شد
دیگر سلیم موسم شور جنون رسید
دیوانه مژده باد که فصل بهار شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş