شمارهٔ ۵۲۱
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
نه همین نازش مرا منع از رخ او می کند
هر گره در زلف کار چین ابرو می کند
بی دماغی کرده است از بس که حالم را خراب
حیرتی دارم که گل را چون کسی بو می کند
چون گل رعنا رخش با لاله هرجا چهره شد
رنگ روی زرد من هم پشتی او می کند
در تمام عمر سازد جمع برگ سوختن
زندگانی این چنین باید که هندو می کند
خنده مستانه حد کیست در باغ جهان
محتسب اینجا دهان غنچه را بو می کند
مرد می باید که پا محکم کند اینجا سلیم
شیر دیبا را نهیب عشق آهو می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş