شمارهٔ ۵۷
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
چو غنچه نیست نهان از کسی دفینه ما
کف گشاده بود همچو گل خزینه ما
به هرکجا که به سنگی رسید همچون موج
بغل گشاده دود سویش آبگینه ما
شدیم خاک و فلک را چو شیشه ساعت
برون نمی رود از دل غبار کینه ما
چهار موجه بود یک رباعی مشهور
که بحر یاد گرفته ست از سفینه ما
ز بس نرفت برون هرکه جا گرفت در او
بود چو صفحه تصویر لوح سینه ما
چون این در آینه صورت پذیر نیست سلیم
زمانه کیست که پیدا کند قرینه ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş