شمارهٔ ۶۰۳
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
سری دارم چو مغزش در میان درد
ولی همچون گره بسته در آن درد
هما دارد شنیدم استخوان درد
من رنجور هم دارم همان درد
کنم دریوزه ی درد از دل خویش
ندارم بر کسی دیگر گمان درد
چرا نالد کسی کو با طبیبان
تواند گفت من دارم فلان درد
به بیدردی تو خو کردی وگرنه
فتاده از زمین تا آسمان درد
اگر یک عقده از کارم گشاید
نخواهد کرد دست آسمان درد
به عشق از بس سر من خورد بر سنگ
کند دایم چو پای رهروان درد
ز تأثیر هوای نفس هرگز
هما فارغ نشد از استخوان درد
سلیم از مصر یوسف سوی کنعان
فرستد کاروان در کاروان درد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş