شمارهٔ ۶۳۰
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
دل پی لاله رخان همچو صبا می گردد
هیچ کس نیست بپرسد که کجا می گردد
جوهر آینه چون قبله نما مضطرب است
هوس او نه همین در دل ما می گردد
خاک ما داده به باد ستم و می گوید
چه غبار است که بر روی هوا می گردد
نیست آزادی ام امید که صیاد مرا
مرغ بسمل چو شد از دست رها می گردد
همچو عنقا ز بس آواره عالم شده ایم
آسمان گرد جهان از پی ما می گردد
آبروی تو چه کار آیدش ای دل که فلک
آسیایی ست که از باد فنا می گردد
چون نویسم سخن از روزی خود دست مرا
آستین تنگ تر از بند قبا می گردد
دلم از ذوق ثبات قدم خود در عشق
همچو پرگار به گرد سر ما می گردد
پی آوازه هرکس چه دوی گرد جهان
همچو اعمی که به دنبال صدا می گردد
بد و نیک آنچه برای دگران می خواهی
همه چون تیر هوایی به تو وامی گردد
همچو شمع آتش سودای تو در سر داریم
گل چو پروانه به گرد سر ما می گردد
لذتی دیده سکندر مگر از عمر سلیم
کاین همه در طلب آب بقا می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş