شمارهٔ ۷۰۰
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
چمنی را که بود خرمی از رخسارش
چون گل چشم ز دل آب خورد هر خارش
رشک شرط ره عشق است به وقت شبگیر
گر بود پای تو در خواب مکن بیدارش
چمن دوستی آن گونه نزاکت خیز است
کز غبار دل حباب بود دیوارش
زینت آن است که با خویش توان برد به خاک
دم آخر کفن صبح شود دستارش
شاد گردم چو دل از دوست کند شکوه سلیم
چون طبیبی که درآید به سخن بیمارش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş