شمارهٔ ۷۴۷
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
همچو آتش داردم ایام در زندان سنگ
می توان گفتن ز جان سختی تنم را کان سنگ
چون لب جو سخت گیرد کار هرکس را جهان
از برای آب خوردن بایدش دندان سنگ
از نصیحت چند اصلاح دل سختش کنم
همچو موج آب باشم تا به کی سوهان سنگ
یاد قزوین در دلم بگذشت و از هندوستان
شیشه ام میدان کشید و جست تا میدان سنگ
افکند تا بر بساط شیشه دل ها سلیم
آسمان همچون فلاخن می شود قربان سنگ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş