شمارهٔ ۷۸۲
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
خوش آن که بینم روی او وز اضطراب از خود روم
بر پای آن سرو روان افتم چو آب از خود روم
با او شبی می خورده ام نبود عجب کز یاد آن
چشمم چو بر ساغر فتد همچون حباب از خود روم
در خواب او را دیده ام صدبار در هر ساعتی
از شوق بستر افکنم افتم چو خواب از خود روم
تا کی درین نخجیرگاه از شوق صید آرزو
هرگاه تیری افکنم همچون شهاب از خود روم
در آتش عشق بتان دل را به حسرت سوختم
اکنون ز هرجا بشنوم بوی کباب از خود روم
از شوق مشکین کاکلی در باغ و بستان چون سلیم
بینم چو شاخ سنبلی در پیچ و تاب از خود روم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş