شمارهٔ ۸۰۰
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
ز فیض عشق تو چون حسن دلپذیر شدیم
غبار راه تو بودیم ازان عبیر شدیم
به خون خویش علم چرب کرده ایم چو شمع
که خود نخست ز خصمان به خود اسیر شدیم
چو صبح برگ خزانی زنیم بر دستار
به نوبهار جوانی چنین که پیر شدیم
کنون خوش است که خوان سپهر بردارند
ز قرض پنجه کش آفتاب سیر شدیم
شود سلیم درشتی ملایمت در عشق
حصیر آمده بودیم چون حریر شدیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş