شمارهٔ ۸۰۱
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
در قفس از هر نسیمی عیش گلشن می کنم
چشم یعقوبم چراغ از باد روشن می کنم
تنگ می آید به چشم من فضای روزگار
بر جهان گویی نگاه از چشم سوزن می کنم
رفته از آشفتگی فکر لباس از خاطرم
اشک در چشمم چو آید یاد دامن می کنم
بیستون را برگرفتن آن قدرها کار نیست
کوهکن زین کار اگر عاجز شود من می کنم
از محبت دوست کردم دشمن خود را که من
سنگ را از چرب نرمی موم روغن می کنم
گوهر و لعلی که شاهان زیب افسر کرده اند
گر بود در دست من سنگ فلاخن می کنم
داغ عشق خوبرویانم حذر از من سلیم
می گریزد راحت از جایی که مسکن می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş