شمارهٔ ۸۸
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
خون گل ریزد درین باغ پرافسون آفتاب
می زند چون ماه بر شبنم شبیخون آفتاب
عمرها رفت و همان بیگانه ای با ما مگر
در قیامت گرم خواهی شد به ما چون آفتاب
از بتان هند هرشب محفلم بتخانه است
می رود از خانه من صبح بیرون آفتاب
چند از بیم نم طوفان چشم تر دهم
پیکر شوریده خود را چو مجنون آفتاب
هیچ کس را سینه در عشق تو با من صاف نیست
تیغ بر من می کشد آیینه همچون آفتاب
در شب وصلم شبیخون زد بس بر دل سلیم
صبح می آید برون با تیغ پرخون آفتاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş