شمارهٔ ۹۳
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
دیدم آخر به دست جام طرب
عجب ای دور روزگار عجب
دامن همتی بود خم را
به فراخی چو آستین عرب
از که نالم که سوخت عشق مرا
خانه زاد است آتشم چون تب
بود از درد استخوان به تنم
پوست در ناله چون قبای قصب
از جنون این خرابه را همه روز
می کنم همچو آفتاب وجب
امشبم درد دل تمام نشد
باقی داستان به فردا شب
شد اناالحق سرا سلیم آری
مست را مشکل است پاس ادب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş