شمارهٔ ۳۹ - هجو کاتب
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
کاتبی دارم که چون بر دست گیرد خامه را
هر سخن را دخل بیجایی کند موی دماغ
افکند هر مصرعی را عضوی از اعضا ز سهو
می کند هر حرف را از نقطه ی بیهوده داغ
دست خود هرگه به سوی خامه برد از بیم او
لفظ از معنی گریزان گشت چون دود از چراغ
حرف در بند غم از آسیب او چون پای باز
نقطه در گرداب خون از دست او چون چشم زاغ
دارد از خط شکسته انتعاشی طبع او
زشت تر باشد شکسته چون شود پای کلاغ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş