غزل شمارهٔ ۱۰۹
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
هر آن حدیث که از عشق می کنند روایت
خلاصه سخن است آن و مابقی است حکایت
جهان عشق ندانم چه عالمی است که آنجا
نه مهر راست زوال و نه شوق راست نهایت
بیا بیا که همه چیز راست حدی و ما را
ز حد گذشت فراق و رسید شوق به غایت
برفت کار ز دست و رسید عمر به پایان
بیا و مرحمتی کن که هست وقت رعایت
ولایت دل و چشمم سیاه شد قدمی نه
درین سواد ز مردم بپرس حال ولایت
توام ز چشم فکندی و من فتاده چشمم
ز چشم خود گله دارم ندارم از تو شکایت
به رنگ روی همی دانم آب چشم و برآنم
که رنگ و روی تو در آب دیده کرد سرایت
بداد جان و بجان در نیافت وصل تو سلمان
که این معامله موقوف دولت است و هدایت
تو پادشاهی و ما را که بنده ایم و رعیت
ز حضرتت نظر همت است و چشم عنایت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş