غزل شمارهٔ ۱۵۲
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
ما را که شور لعلش در سر مدام باشد
سودای باده پختن سودای خام باشد
از جام باده حاصل یک ساعت است مستی
وز شکر لب او سکری مدام باشد
با قد تو صنوبر در چشم ما نیاید
او کیست تا قدت را قایم مقام باشد
جان خواست لعلت از من گر می برد حلالش
جان تا لب تو خواهد بر من حرام باشد
ساقی به ناتمامان می ده تمام و از ما
بگذر که پختگان را بویی تمام باشد
با این همه غم دل گر می کنی قبولم
اقبال هندوی من شادی غلام باشد
ای صد هزار طالب جویای درد عشقت
مخصوص این سعادت تا خود کدام باشد
در سلک بندگانت گر نیست نام ما را
در نامه گدایان باشد که نام باشد
صبح ازل نشستم بر آستان عشقت
زین در قیام سلمان شام قیام باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş