غزل شمارهٔ ۱۶۴
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
دلم را جز سر زلفت دگر جایی نمی باشد
خود این مشکل که زلفت را سر و پایی نمی باشد
دلی ارم سیه بر رخ نهاده داغ لالایی
قبولش کن که سلطان را ز لالایی نمی باشد
بخواهم مرد چون پروانه پیش شمع رخسارت
که پیش از مردنم پیش تو پروایی نمی باشد
دلا گر غمزه مستش جفایی می کند شاید
که مستان معربد را ز غوغایی نمی باشد
بهار عالم جان است رخسارش تماشا کن
که در عالم از آن خوشتر تماشایی نمی باشد
مرا دردی است اندر دل مداوایش نمی دانم
ولی دانم که دردش را مداوایی نمی باشد
تمنایی است سلمان را که جان در پایش اندازد
بجان او کزین بیشش تمنایی نمی باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş