غزل شمارهٔ ۲۰۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
اگرم بر سر آتش بنشانی چون عود
نیست ممکن که برآید ز من سوخته دود
بر سرم هرچه رود خاک رهم گو می رو
نیستم باد که از کوی تو برخیزم زود
منم از باغ تو چون غنچه به بویی خوشدل
منم از کوی تو چون باد به گردی خشنود
شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نماند
در فراق تو ولی عهد همانست که بود
بی شراب عنبی را که به موی مژه ام
دیده بر یاد تو از جام زجاجی پالود
خنده ای زد دهنت تنگ شکر پیدا کرد
هر یکی گوهر پاکیزه خود باز نمود
عمر من کم شد و عشق تو فزون پنداری
کانچه از عمر کم آمد همه در عشق فزود
دیده از غیر تو تا خلوت دل خالی کرد
جز به روی تو مرا هیچ دردل نگشود
وه که چون غنچه چه مشکین نفسی ای سلمان
نیست مشکین دمت الا زدم خون آلود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş