غزل شمارهٔ ۲۲۰
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
مانده یک ذره از آن دل که هوای تو گزید
لله الحمد که آن ذره به خورشید رسید
این همان ذره خاکی هوادار شماست
که به جان روز ازل مهر شما می ورزید
وین همان بلبل خوش گوست که در باغ وصال
سالها بر گل رخسار شما می نالید
روز رخسار تو شد در شب زلفت پیدا
صبحدم فاتحه ای خواند و بر آن روی دمید
پای من در سر کوی تو نیاورد مرا
که مرا رغبت موی تو به زنجیر کشید
آن سیه روی کدام است که روی از تو بتافت
مگر آنکس که چو زلفت به سرش می گردید
سر ما راه سر کوی تو خواهد پیمود
لب ما خاک کف پای تو خواهد بوسید
گر بخواهند بریدن سر ما چون زلفت
ما دگر یک سر مو از تو نخواهیم برید
باز توفیق عنان بر طرف سلمان تافت
چون رکاب آمد و رخ بر کف پایت مالید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş