غزل شمارهٔ ۲۵
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
غمزه سرمست ساقی بی شراب
کرد هشیاران مجلس را خراب
دوستان را خواب می آید ولی
خوش نمی آید مرا بی دوست خواب
تنگ شد بی پسته ات بر ما جهان
تلخ شد بی شکرت بر ما شراب
روی خوبت ماه تابان من است
ماه رویا روی خوب از من متاب
گر خطایی کرده ام خونم بریز
بی خطا کشتن چه می بینی صواب
گل ز بلبل روی می پوشد هنوز
ای صبا برخیز و بردار این حجاب
در جمال عالم آرایت سخن
نیست کان روشن تر است از آفتاب
عقل بر می تابد از زلفت عنان
عقل را با تاب زلفت نیست تاب
چشمم از لعلت حکایت می کند
می چکاند راستی در خوشاب
آب بگذشت از سر سلمان و او
همچنان وصل تو می جوید در آب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş