غزل شمارهٔ ۲۹۳
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
همیشه نرگس مست تو را بیمار می بینم
ولی در عین بیماریش مردم دار می بینم
جهان می گردد از سودا سیه بر چشم من هر دم
که چشم نازنینت را چنان بیمار می بینم
ز شربتخانه لطفت دوایی ده که با دردت
دل سست ضعیفم را قوی افکار می بینم
ز باد ار می وزد بر من نسیم دوست می یابم
به آب ار می رسم در وی خیال یار می بینم
نشان طاق ابروی تو را پیوسته می پرسم
خیال سرو بالای تو را بسیار می بینم
ز باغ حسن خود بر خور که من در سایه سروت
جهانی را ز باغ عمر برخوردار می بینم
رخت آیینه حسن است و حسنت صورت و معنی
من این صورت که می بینم در آن رخسار می بینم
حدیث سوزناک دل از آن با شمع می گویم
که بر بالین خود او را به شب بیدار می بینم
درون روشن سلمان که هست آیینه عشقت
بحمدالله که این آیینه بی زنگار می بینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş