غزل شمارهٔ ۲۹۴
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
بیم آن است که در صومعه دیوانه شوم
به از آن نیست که هم با در میخانه شوم
من اگر دیر و گر زود بود آخر کار
با سر خم روم و در سر پیمانه شوم
وقت کاشانه اصلی است مرا می خواهم
که ازین مصطبه سرمست به کاشانه شوم
بوی آن سلسله غالیه بو می شنوم
باز وقت است که شوریده و دیوانه شوم
تن و جان را چه کنم مصلحت آن است که من
ترک این هر دو کنم طالب جانانه شوم
گرت ای شمع سر سوختن ماست بگو
تا همین دم به فدای تو چو پروانه شوم
من سرگشته سراپا همه تن سرگشتم
تا به سر در طلب موی تو چون شانه شوم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş