غزل شمارهٔ ۳۷۰
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
سوز تو کجا گیرد در خرمن هر خامی
مرغ تو فرو ناید ای دوست به هر بامی
مرد ره سودایت صاحب قدمی باید
کان بادیه را نتوان پیمود به هر گامی
بد نام ابد کردم خود را و نمی دانم
درنامه اهل دل نیکوتر ازین نامی
از عشق تو زاهد را دم گرم نخواهد شد
زیرا که بدان آتش هرگز نرسد خامی
دیوانه دلی دارم کارام نمی گیرد
جز بر در خماری یا پیش دلارامی
از تو نظری سلمان می دارد و می شاید
درویشی اگر خواهد از پادشه انعامی
لب را به سخن بگشا زیرا که ندارد دل
غیر از دهنت کامی و آنگاه چه خوش کامی
آغاز غمت کردم تا چون بود انجامش
این نیست از آن کاری کان را بود انجامی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş