غزل شمارهٔ ۷۱
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
جان من می رقصد از شادی مگر یار آمده ست
می جهد چشمم همانا وقت دیدار آمده ست
جان بیمارم به استقبال آمد تا به لب
قوتی از نو مگر در جان بیمار آمده ست
می رود اشکم که بوسد خاک راهش را به چشم
بر لبم جان نیز پنداری بدین کار آمده ست
زان دهان می خواهد از بهر امان انگشتری
جان زار من که زیر لب به زنهار آمده ست
تا بدیدم روی خوبت را ندیدم روز نیک
از فراقت روز برمن چون شب تار آمده ست
بی تو گر می خورده ام در سینه ام خون بسته است
بی تو گر گل چیده ام در دیده ام خار آمده ست
گر نسیمی زان طرف بر من گذاری کرده ست
همچو چنگ از هر رگم صد ناله زار آمده ست
روز بر چشمم سیه گردیده است از غم چو شب
در خیالم آن زمان کان زلف رخسار آمده ست
گر بلا بسیار شد سلمان برو مردانه باش
بر سر مردان بلای عشق بسیار آمده ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş