غزل شمارهٔ ۸۴
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
داغ سودای تو بر جان رهی تنها نیست
در جهان کیست که شوریده این سودا نیست
هر که گوید که منم فارغ ازین غم غلط است
هیچ کس نیست که او غرقه این دریا نیست
ای که منعم کنی از عشق که فردایی هست
من برآنم که شب عشق مرا فردا نیست
شب هجران ترا هست به غایت اثری
صبح وصل است که هیچش اثری پیدا نیست
مردگان را اثر مرحمتت زنده کند
این نظر با دگران است ترا با ما نیست
خبر من که برد غیر صبا بر در دوست
ای صبا خیز تو را سلسله ای بر پا نیست
دل و دین کرده ای از ما طلب و این سهل است
مشکل این است که دین و دل ما بر جا نیست
آتش آب و دل دیده سلمان دل تو
عاقبت نرم کند سخت تر از خارا نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş