غزل شمارهٔ ۸۵
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
چشم من گوش خیالت دارد اما خواب نیست
هست جان را عزم پا بوست ولی اسباب نیست
دیده را هر شب خیالت می شود مهمان ولی
دیده را اسباب مهمان در میان جز آب نیست
رویت آمد قبله دل ابروت محراب جان
اهل معنی را برون زین قبله و محراب نیست
با خیالت خواب در چشمم نمی گیرد قرار
خواب می داند که راه سیل جای خواب نیست
رشته جانم کی آرد تاب شمع روی تو
چون چراغ عقل را با شور عشقت تاب نیست
مجلس ما روشن است از طلعتش مه را بگو
دیده بر هم نه که امشب حاجت مهتاب نیست
رسم دین بگذاشت سلمان مذهب رندی گرفت
ترک این مذهب گرفتن مذهب اصحاب نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş