غزل شمارهٔ ۹
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
خیال نرگس مستت ببست خوابم را
کمند طره شستت ببرد تابم را
چو ذره مضطربم سایه بر سر اندازم
دمی قرار ده آشوب و اضطرابم را
نه جای توست دلم با لبت بگو آخر
عمارتی بکن این خانه خرابم را
نسیم صبح من از مشرق امید دمید
ز خواب صبح در آرید آفتابم را
فتاده ام ز شرابی که بر نخیزد باز
نسیم اگر شنود بوی این شرابم را
بریخت آب رخم دیده بس کن ای دیده
به پیش مردم از این پس مریز آبم را
سواد طره تو نامه سیاه من است
نمی دهند به دست من آن کتابم را
منم بر آنکه چو جورت کشیده ام در حشر
قلم کشند گناهان بی حسابم را
دل کباب مرا نیست بی لبت نمکی
سخن بگو نمکی بر فشان کبابم را
خطایی ار زمن آمد تو التفات مکن
چه اعتبار خطای من و صوابم را
حجاب نیست میان من و تو غیر از من
جز از هوا که بر اندازم این حجابم را
هزار نعره زد از درد عشق تو سلمان
نگشت هیچ یکی ملتفت خطابم را
مگر به ناله من نرم می شود دل کوه
که می دهد به زبان صدا جوابم را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş